خیره شدم به تمام عکسهای دوران نوجوانی..
هرکدام خاطره ای
وقتی
زمانی!
عکس هارا که ورق میزدم
گاهی غمگین وگاهی متبسم میشدم
و البته اثر خاطره این است،نه هنر عکاس...
به عکسی رسیدم
دل را درامواج اشک و لبخند، حیران امداد دستی دیدم که مدام دراین سالها برای سوختن من در سودای عاشقی خویش
آتش سبز بر مجمر دل کشیده است!
دستی که بار ها فتاده ودستم گرفته است
لطفش زیاد دیدم و هرگز نمیبرم ازیاد!
تنها یک خاطره قمصر کاشان را طعنه میزند به بوی خوشتر
وهرچه عطر وادکلن دراتاق است شرمنده از ریای وجود!
عطری که حالا مدام بر حساسیت چمشها افزوده میکند
ونم اشک بر کلید هشتم صفحه کلید سیاهه نمایی، بیم اتصال واژه ها به یک سیم را آلارم میدهد!
سیمی که سیم آخر است.
همانی که شهدا قبل از پرواز در محوطه استحفاظی عرش خدا ومجوز شناسایی بهشت ،به رشته فاز آن چنگ میزدند
سیمی که نول ندارد
سیم عاشقی
همانی که به ضریح امام رضا ع وصل است...
شوق سفر وجود را در پوست نمیگنجاند واین روزها در تلاطم شوق مبهوت تعالی روحم
وارتفاع این نقیض از محال عقلی و محال نظری گذشته وبه ممکن الوجود تبدیل رویه داده است
تا هرچه معادله منطقی میشناسم در برابر مهربانی حضرت الرئوف کم بیاورد...
کم کم داریم به سفر میرویم
هرکه دراد هوس کوی رضا بسم الله...
نینوا...