علامه مجلسی (ره) در جلاءالعیون نقل میکند:
هنگامی که حضرت «مسلم ابن عقیل» صدای پای اسبان را شنید، دانست که به طلب
او آمدهاند. فرمود: اِنّا لله وَانّا اِلَیْه راجِعُونَ و شمشیر خود را
برداشت، از خانه بیرون آمد، چون نظرش به آنها افتاد شمشیر خود را کشید و
به آنها حمله کرد و جمعی از آنان را بر خاک هلاکت افکند و به هر طرف که رو
میآورد از پیش او میگریختند، تا آنکه چند نفر از آنها را به عذاب الهی
واصل گردانید، تا آنکه یکی از دشمنان ضربهای بر صورت او زد و لب بالای
مسلم خونین شد، اما آن شیر خدا به هر سو که رو میآورد؛ کسی در برابر او
نمیایستاد. چون از جنگ او عاجز شدند بر بامها برآمدند و سنگ و چوب بر او
میزدند و آتش بر نی میزدند و بر سر ایشان میریختند، چون آن سید مظلوم
آن حالت را مشاهده نمود و از زنده ماندن خود نا امید شد، شمشیر کشید و بر
آن کافران حمله کرد و جمعی را از پا درآورد. در این هنگام «ابن اشعث» دید
که به آسانی دست بر او نمیتوان یافت. گفت: ای مسلم! چرا خود را به کشتن
میدهی! ما ترا امان میدهیم و به نزد ابنزیاد میبریم و او اراده قتل تو
ندارد، مسلم گفت قول شما کوفیان را اعتماد نشاید و از منافقان بیدین وفا
نمیآید.
به رجز خوانی من مرد و زنش خندیدند
نایبت چاره ای از خنده ی خناس نداشت
دست من بسته شد و دست جسارت وا شد
کوفی انگار دگر غیرت و احساس نداشت
بخشی در صحـــــرا ، بخشـــی بر بالای نیــــزه ...
اما اینکـــه عمــــو چند بخش است را فقـط بــابـــا می دانــد ...
sms2sts.ir